239 . وقتی میسپارم به خدا همش حل میشه

تعرفه تبلیغات در سایت

حالم امروز مبهم بود . خودم نمیدونسمـ چی تو سر و فکرمه .. تو دانشگاه بهمـ گفتن امروز قیافت عوض شده . چیزی تو خودم نمیدیدمـ فقط خندیدمـ !
فلانی از بس بهم روی ِ خوش نشون داده کلاً ، امروز تازه ازمـ توقع ِ روی ِ خوش داشت و منمـ طبیعتاً واسش لبخند زدمـ . بعد 'م' اومده میگه چرا اینجوری کردی؟ میگمـ از پسرایی که به همه دخترای ِ دم دست چسبیدن متنفـــــرم ..
اون یکی فلانی نمیدونمـ آفتاب از کدومـ طرف زده بود ناراحتی و اخمش رو برده بود جای ِ دیگه و پیش قدمـ شد اومد باهام حرف زد و جوابش غیر لبخند چی میتونست باشه ؟؟! ..
تو اتوبوس فقط دلم میخواست یکی هـُل بده زودتر برسمـ خونه . انگار خیابون رو سرمـ بود . حوصله نگا به بیرون و درخت و آدما و چیزایی که هرروز تا خیره نشمـ بهشون ساکت نمیشمـ رو هم نداشتمـ ..
این حال ِ عجیب و درهمـ دنبال ِ حس ِ انتظاری اومده که تحملـش داره میرسه به کمـ ، خیلــــی کمـ ..

+ دلم زیارت میخواد . اونمـ با تـــو . خستمـ ازاین روزای ِ تنهایی ..
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:13

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :